معرفی کتاب شازده کوچولو

اثر آنتوان دو سنت اگزوپری از انتشارات کارنامه - مترجم: رضا کیاخانی-داستان فلسفی

شازده کوچولو ساکن سیّاره‌ی کوچکی به‌اندازه‌ی یک‌خانه‌ی معمولی است و درآن‌جا گل ِ بی‌همتایی دارد که مایه‌ی همه‌ی عواطف و دلخوشی‌ها و رنج‌های اوست. خواننده اندک‌اندک با سرگذشتِ این‌موجودِ کوچولوی دوست‌داشتنی آشنا می‌شود و پی می‌برد که چرا او روزی تصمیم به‌ترکِ وطن می‌گیرد و پس‌از عبور از شش‌سیّاره به سیّاره‌ی هفتم، یعنی کره‌ی زمین می‌رسد. در این‌جا با روباهی آشنا می‌شود که مهم‌ترین راز ِ زنده‌گی را بر او آشکار می‌کند.
شازده کوچولو، اثر جاودانِ آنتوان دو سَنت اگزوپری، نویسنده‌ی معاصر فرانسوی (1900- 1944) تاکنون به بیش‌از صدزبان، و در بعضی‌از زبان‌ها چندین‌بار، ترجمه شده و پس‌از انجیل پُرخواننده‌ترین کتاب در سراسر ِ جهان است. برطبق ِ یک نظرسنجی که درسالِ 1999 در فرانسه به‌عمل آمد و در روزنامه‌ی پاریزین به‌چاپ رسید، شازده کوچولو محبوب‌ترین کتاب ِ مردم در قرنِ بیستم بوده و ازین‌رو «کتاب قرن» نام گرفته است.
تصویرهای کتاب، همه اثر ِ قلمی ِ خودِ نویسنده است.


خرید کتاب شازده کوچولو
جستجوی کتاب شازده کوچولو در گودریدز

معرفی کتاب شازده کوچولو از نگاه کاربران

یاد آن روزها که بلندترین ساختمان شهر، سیلوی گندم بود بخیر، آن روز ها، عصر که میشد میرفتم در حیاط خانه و جایی پشت بوته گل رز پنهان میشدم، آن وقت به انتظار گربه های ی بخت برگشته مینشتم. سر و کله یکی شان که پیدا میشد، با لنگه کفش کهنه به سوی ش نشانه میرفتم و سپس پرتابی بی نهایت جانانه. با تمام این اوصاف چابکی گربه از دقت نشانه گیری من افزون بود و تیر هرگز به هدف اصابت نمیکرد. جز یکبار که کفش کهنه به کمر گربه نگون بخت برخورد کرد و گربه فریادی از سر درد و غافلگیر ی برآورد. آن روز اولین باری بود که خود را یک فاتح یافتم.

بزرگتر که شدم آزار گربه ها ارزشش را برآیم از دست داد. ظهر ها که در خانه تنها بودم چسب مایع را برمیداشتم و میرفتم سر وقت لانه مورچه ها، آن وقت یک دایره بزرگ چسب مایع اطراف لانه مورچه ها میکشید م و به تماشا ی محاصره ارتش سیاهشان مینشتم، لحظات ی بعد چسب را با کبریت آتش میزدم و به نظاره ی خط آتشی که دایره چسب مایع را میپیمود مشغول میشدم، آن وقت حشره کش را روی آتش اسپری میکردم، در یک آن کره اثیری آتش شکل میگرفت و ارتش مورچه ها به ناگاه به ذرات دوده سیاه تبدیل میشد و به بالا عروج میکرد. تا لحظاتی غرق در لذت بی انتها یی میشدم و برق غرور را در چشمانم احساس میکردم.
آن روز ها پدر م شب ها برآیم حافظ و مولانا میخواند و گاهی داستان های کهن ایرانی، و من که به راستی انسانی آزاد بودم هر بار به بهانه ای محفل ادبی را ترک میکردم و از بند تعلق کتاب و فرهنگ آزاد بودم،
جاه طلبی، ویژگی بارز من در آن دوره بود، در هر مسابقه ای که در مدرسه برگزار میشد فارغ از محتوای آن شرکت میکردم و برای اول شدن با تمامی توان تلاش میکردم، یادم هست یک روز که نوبت اهدای جوایز بود، مدیر نام مرا هیجده بار خواند و آن روز آنقدر جایزه گرفتم که مجبور شدم برای انتقال شان به خانه از کمک دوستان استفاده کنم، پدر م از دیدن این صحنه با حالتی متاسف به چشمهایم نگاه کرد و غم محوی در چهره اش آشکار شد، ضمن آنکه این اتفاق مرا به فردی منفور در میان همکلاسی ها تبدیل کرد، هرچند فاتح بودن ارزش آن تنهایی سهمگین را داشت،
نمیدانم کودکی ام، آنتوان دو سنت اگزوپری را ناامید کرده یا نه، یا سبک طبیعی زندگی ام ریشخند بزرگی ست به آنچه آنتوان سعی در طبیعی خواندنش دارد یا نه، یا شاید دلیل این همه خستگی، آن همه صرف انرژی در کودکی باشد، یا آه مورچه ها که به تعبیر حافظ از گردون هم بگذرد، اما اولین بار که مادر م شازده کوچولو را برآیم خواند خود را با آن شخصیت پروتوگانیست لوس و آبکی غریبه یافتم.

مشاهده لینک اصلی
574. The Little Prince, Antoine de Saint-Exupéry
شازده کوچولو؛ مسافر کوچولو، شهریار کوچولو و عنوانهای دیگر - آنتوان دو سنت اگزوپری (امیرکبیر و ...) ادبیات
با این عنوانها چاپ شده است: شازاده‌ بچکۆله‌ - مهتاب حسینی در 100 ص؛ ش‍ازاده‌ چ‍ک‍ول‍ه‌ - کردی مترجم مصطفی ایلخانی زاده در 154 ص؛ با همین عنوان ترجمه آرش امجدی در 136 ص؛ با همین عنوان وهاب جیهانی در 119 ص؛ شازده وه شله - کردی با ترجمه کورش امینی در 96 ص؛ شازایه توچگه - کردی ترجمه محسن امینی در 127 ص؛ شازده چکول - کردی میلاد ملایی در 54 ص؛ شازده کوچولو مترجم ها: شورا پیرزاده در 99 ص؛ محمد قاضی در 113 ص بیش از شصت چاپ دارد؛ ترجمه ابوالحسن نجفی در 117 ص؛ بابک اندیشه در 106 ص؛ احمد شاملو در 103 ص بارها چاپ شده؛ فریده مهدوی دامغانی در 316 ص؛ مصطفی رحماندوست در 127 ص ده بار چاپ شده؛ اصغر رستگار در 101 ص؛ دل آرا قهرمان در 96 ص؛ حسین جاوید در 120 ص؛ ایرج انور در 140 ص؛ سحر جعفری صرافی در 160 ص؛ مهرداد انتظاری در 87 ص؛ کاوه میرعباسی در 112 ص؛ رضا خاکیانی در 110 ص؛ فرزام حبیبی اصفهانی در 112 ص؛ مرتضی سعیدی در 120 ص؛ مجتبی پایدار در 119 ص؛ رضا زارع در 120 ص؛ پرویز شهدی در 128 ص؛ محمدرضا صامتی در 112 ص؛ محمدعلی اخوان در 105 ص؛ جمشید بهرامیان در 148 ص؛ هانیه فهیمی در 120 ص؛ رامسس بصیر در 104 ص؛ سمانه رضائیان در 104 ص؛ غلامرضا یاسی پور در 96 ص؛ مریم صبوری در 192 ص؛ حسین غیوری در 170 ص؛ مهسا حمیدیان در 51 ص؛ میلاد یداللهی در 102 ص؛ مهری محمدی مقدم در 96 ص؛ زهرا تیرانی در 103 ص؛ لیلاسادات محمودی در 164 ص؛ محمدجواد انتظاری در 120 ص؛ غزاله ابراهیمی در 128 ص؛ مریم خرازیان در 120 ص؛ مدیا کاشیگر در 136 ص؛ محمدعلی عزیزی در 152 ص؛ الهام ذوالقدر در 189 ص؛ فاطمه نظرآهاری در 136 ص؛ زهره مستی در 128 ص؛ حمیدرضا غیوری در 98 ص؛ اسدالله غفوری ثانی در 116 ص؛ شادی ابطحی در 152 ص؛ محمدتقی بهرامی حران در 104 ص؛ محمدرضا صامتی در 176 ص؛ محمدرضا محمدحسینی در 112 ص؛ فهیمه شهرابی فراهانی در 131 ص؛ بهاره عزیزی در 120 ص؛ مولود محمدی در 143 ص؛ شهناز مجیدی در 184 ص؛ هانیه حق نبی مطلق در 111 ص؛ سعید هاشمی در 96 ص؛ سمانه فلاح در 96 ص؛ حمیدرضا زین الدین در 120 ص؛ شبنم اقبال زاده در 88 ص؛ رضا طاهری در 72 ص؛ فاطمه امینی در 220 ص؛ محمد مجلسی 142 ص؛ بهزاد بیگی در 112 ص؛ با عنوان: شاهزاده سرزمین عشق، چیستا یثربی در 54 ص؛ با عنوان: شاهزاده کوچک: مریم شریف در 112 ص؛ هرمز ریاحی در 99 ص؛ با عنوان: شاهزاده کوچولو؛ شاهین فولادی در 120 ص؛ علی شکرالهی در 148 ص؛ با عنوان: شهریار کوچولو: احمد شاملو در 103 ص؛ با عنوان: مسافر کوچولو: فائزه سرمدی در 58 ص؛ علی محمدپور در 12 م؛ با عنوان نمایشنامه شازده کوچولو: عباس جوانمرد در 97 ص؛ با عنوان : شازا بووچکه‌له‮‬‏‫: رضوان متوسل؛
موسسه انتشارات نگاه، چاپ دوم این اثر را با نام «شهریار کوچولو» و برگردان «احمد شاملو» در سال 1373 منتشر کرده است
متن: ...؛ اما سرانجام، پس از مدت­ها راه ­رفتن در میان ریگ­ها و صخره ها و برف­ها، به جاده­ ای برخورد. و هر جاده ­ای یکراست می­رود سراغ آدم­ها. گفت: سلام. و مخاطبش گلستان پر گلی بود. گل­ها گفتند: سلام. شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همه ­شان عین گل خودش بودند. حیرت­زده، ازشان پرسید: شماها کی هستید؟ گفتند: ما گل سرخیم. آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گل­ش به او گفته بود که از نوع او، تو تمام عالم تنها همان یکی هست، و حالا پنج­هزارتا گل، همه مثل هم، فقط در یک گلستان. فکر کرد: اگر گل من این را می­دید، بدجوری از رو می­رفت، پشت سر هم بنا می­کرد سرفه کردن، و برای این­که از هوشدن فرار کند، خودش را به مردن می­زد. و من هم مجبور می­شدم وانمود کنم به پرستاریش، وگرنه برای سرشکسته کردن من هم که شده بود راستی راستی می­مرد. و باز تو دلش گفت: مرا باش که با یک گل، خودم را دولتمند عالم خیال می­کردم، در صورتی­که آنچه دارم یک گل معمولی ست. با آن گل و آن سه تا آتشفشانی که تا سر زانوم هستند و شاید هم یکی­شان تا ابد خاموش بماند، شهریار چندان پرشوکتی به حساب نمی­آیم. افتاد رو سبزه­ ها و زد زیر گریه. آن وقت بود که سر و کله ­ی روباه پیدا شد. روباه گفت: سلام. شهریار کوچولو برگشت، اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: سلام. صدا گفت: من اینجام، زیر درخت سیب. شهریار کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی. روباه گفت: یک روباهم من. شهریار کوچولو گفت: بیا با من بازی کن. نمی­دانی چه قدر دلم گرفته. روباه گفت: نمی­توانم بات بازی کنم. هنوز اهلی­ ام نکرده ­اند آخر. شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: معذرت می­خواهم. اما فکری کرد و پرسید: اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی. پی چی می­گردی؟ شهریار کوچولو گفت: پی آدم­ها می­گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: آدم­ها تفنگ دارند و شکار می­کنند. اینش اسباب دلخوری است. اما مرغ و ماکیان هم پرورش می­دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می­گردی؟ شهریار کوچولو گفت: نه، پی دوست می­گردم. اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: چیزی است که پاک فراموش شده. معنی­ اش ایجاد علاقه کردن است. ایجاد علاقه کردن؟ روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من یک پسربچه ­ای مثل صدهزار پسربچه ­ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم برای تو یک روباهم مثل صدهزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هردوتامان به هم احتیاج پیدا می­کنیم. تو برای من میان همه­ ی عالم موجود یگانه ­ای می­شوی و من برای تو. شهریار کوچولو گفت: کم ­کم دارد دستگیرم می­شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد. روباه گفت: بعید نیست. رو این کره زمین هزار جور چیز می­شود دید. شهریار کوچولو گفت: اوه نه. آن روی کره زمین نیست. روباه انگار حسابی حیرت کرده بود و گفت: رو یک سیاره دیگر است؟ _ آره. _ تو آن سیاره شکارچی هم هست؟ _ نه. _ محشر است مرغ و ماکیان چطور؟ _نه. روباه آه کشان گفت: همیشه خدا یک پای بساط لنگ است. اما پی حرفش را گرفت و گفت: زندگی یکنواختی دارم. من مرغ­ها را شکار می­کنم، آدم­ها مرا. همه ­ی مرغ­ها عین هم اند، همه ی آدم­ها هم عین هم اند . این وضع یک­خرده خلقم را تنگ می­کند. اما اگر تو منو اهلی کنی، انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می­شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق داشته می­کند. صدای پای دیگران مرا وادار می­کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم، اما صدای پای تو، مثل نغمه­ ای مرا از لانه ­ام می­کشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا، گندمزار را می­بینی؟ برای من که نان نمی­خورم گندم چیز بی ­فایده ­ای است. پس گندمزار هم مرا یاد چیزی نمی­اندازد. اسباب تأسف است. اما تو، موهایت رنگ طلا است. پس وقتی اهلی­ ام کردی محشر می­شود. گندم که طلایی رنگ است، مرا به یاد تو می­اندازد، و صدای باد را هم که تو گندمزار می­پیچد دوست خواهم داشت. خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: اگر دلت می­خواهد منو اهلی کن. شهریار کوچولو جواب داد: دلم که خیلی می­خواهد، اما وقت چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر درآرم. روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی که اهلی می­کند می­تواند سر درآرد. آدم­ها دیگر برای سر درآوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جوری حاضر آماده از دکان می­خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند، آدم­ها مانده ­اند بی دوست. تو اگر دوست می­خواهی خب منو اهلی کن. شهریار کوچولو پرسید: راهش چیست؟ روباه جواب داد: باید خیلی خیلی صبور باشی، اولش یک­خرده دورتر از من می­گیری این جوری میان علف­ها می­نشینی. من زیرچشمی نگاهت می­کنم و تو لام تا کام هیچی نمی­گویی، چون سرچشمه همه ی سوء­تفاهم­ها زیر سر زبان است. عوضش می­توانی هر روز یک خرده نزدیک­تر بنشینی. فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد پیش روباه. روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی، من از ساعت سه تو دلم قند آب می­شود، و هرچه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی می­کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می­کند شورزدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را می­فهمم. اما اگر تو هر وقت­ و بی­وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟ هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد. شهریار کوچولو گفت: رسم و رسوم یعنی چه؟ روباه گفت: این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطره ها رفته. این همان چیزی است که باعث می­شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت­ها فرق کند. مثلا شکارچی­های ما میانِ خودشان رسمی دارند و آن اینست که پنجشنبه ها را با دخترهای ده می­روند رقص. پس پنجشنبه ها بره کشان من است. برای خودم گردش­ کنان می­روم تا دم موستان. حالا اگر شکارچی­ها وقت و بی­وقت می­رفتند رقص، همه ی روزهای شبیه هم می­شد و من بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم. به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد. لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: آخ. نمی­توانم جلو اشکم را بگیرم. شهریار کوچولو گفت: تقصیر خودت است. من که بدت را نخواستم، خودت خواستی اهلی ات کنم. روباه گفت: همین طور است. شهریار کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازیر می­شود. روباه گفت: همین طور است. شهریار کوچولو گفت: پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته. روباه گفت: چرا، برای خاطر رنگ گندم. بعد گفت: برو یک بار دیگر گل­ها را ببین تا بفهمی که گل تو، تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می­کنیم، و من به عنوان هدیه رازی را به تو می­گویم. شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل­ها رفت و به آن­ها گفت: شما سر سوزنی به گل من نمی­مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده، نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه ی عالم تک است. گل­ها حسابی از رو رفتند. شهریار کوچولو دوباره درآمد که: خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمی­شود مرد. گفت ­و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر، گلی می­بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه ی شما سر است، چون فقط اوست که آبش داده ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام (جز دو سه تایی که می­بایست پروانه بشوند)، چون فقط اوست که پای گله گذاری­ها و خودنمایی­ها و حتا گاهی بغ­ کردن و هیچی نگفتن­هایش نشسته ام، چون او گل من است. و برگشت پیش روباه. گفت : خدانگهدار. روباه گفت: خدانگهدار. و اما رازی که گفتم خیلی ساده است. جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمی­شود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی­بیند. شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند، تکرار کرد: نهاد و گوهر را چشم سر نمی­بیند. روباه گفت: ارزش گل تو به قدری است که پاش صرف کرده ای. شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند، تکرار کرد: ... به قدر عمری است که پاش صرف کرده ام. روباه گفت: آدم­ها این حقیقت را فراموش کرده اند، اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای، مسئولی. تو مسئول گلتی. شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند، تکرار کرد: من مسئول گلمم. ا. شربیانی

مشاهده لینک اصلی
*** برای کسانی که به هیچ وجه ایده ای در مورد آنچه که در شاهزاده کوچولو اتفاق نمی افتد یا نمی تواند آن را در یک نقطه قابل قبول در کتاب، در اینجا یک هشدار است - وجود خواهد داشت، تا آنجا که من نفرت از استفاده از این واژه به این باور نکردنی کلاسیک مشهور است که به آه تکیه نمی کند! لحظات توجه خوانندگان را حفظ می کنند، SPOILERS! **** ----------- شما درک می کنید که شاهزاده کوچولو درگذشت؟ مادر من از دقت و آرامش خواسته بود که تنها افراد بالغی که می دانند از دست رفتن بی گناهی می توانند خرد شوند، اما به طور وحشیانه می توانند انجام دهند. او به سیاره ی خانه ی خود برگشت و آن را احمقانه بلند کرد. این همان چیزی است که در اینجا می گوید، من با استحکام آرامش یک هشت ساله پاسخ دادم. بعد از آن شب، من بی سر و صدا کتاب را نوشتم و حقیقت غم انگیز روی آن کلیک کرد، این کتاب عجیب و غریب با یکی از آنها و قطعا برای آنها، و نه برای من، نوشته شده بود و با نگاهی به مناظر زیبای آن، من را کمی بیشتر در مسیر جاه طلبی برای بزرگسالی انداخت. یا من می بینم حالا، تصمیم گرفتم بیوگرافی نویسندگان را بخوانم، به عنوان یک حواس پرتی از افکار که سعی داشت کمی بزرگتر از قلب من باشد - من بچه ی عجیب و غریب مادر معلم ادبی بودم - فقط به یاد بیاورید که فقط پس از نوشتن این کتاب، آنتوان دسنتس اگزوپری در زمان جنگیدن به هواپیما رفت و جنگنده را آزاد کرد، که توسط بزرگسالان کشته شد و بازی جنگی، بسیار خطرناک و بی رحمانه را کشت. و سرانجام مرا گریه کرد و پس از آن من به امنیت ساده کودکی بازگشت. سپس من رشد کرد، ناگزیر، مانند بسیاری از ما انجام می شود. من آموختم که سهم عادلانه من از مسائل مربوط به نتیجه را به دست آورم. من درک دردناک آموختم که چرا بعضی گلهای بیهوده و ساده لوح می توانند چنین قدرت غم انگیزی را در قلب ما حفظ کنند. من احساس راحتی و آرزوی نوستالژی، ترس از بار سنگین تنهایی، درک زیبایی های شکننده جهان را می دانم که می تواند به راحتی هر لحظه از بین برود. من بزرگ شدم و باید یاد بگیرم که فرزند درونی من با سن بیرونی من سازگار باشد. @ در طول این زندگی من بسیاری از برخورد های بسیاری را با بسیاری از افراد زیادی که با مسائل مربوط به پیامد بوده اند. من در میان بزرگسالان زندگی می کنم. من آنها را محکم دیده ام، نزدیک به دست است. و این چیزی نیست که فکر من را از آنها بهبود بخشد. @\nدر حال حاضر، خواندن این کتاب به شدت لجبازانه و مسخره ای نوشته شده توسط یک بزرگسالان نابینا میانسال دور از کشور که در اواسط سال های جنگ زده بود، با احساسات که به شدت بی رحمانه، در سادگی فریب یک ( ظاهرا) داستان بچه ها درست مثل یک فیل در داخل یک حباب پاپ پنهان بود - یا فقط یک کلاه بود؟ - در قسمتهای آغازین این کتاب من آه می کشم و پاره می شوم و سعی می کنم در برابر تمایل به بلند کردن کودک طلایی موی که هرگز متوقف نمی شود، مقاومت کند، تا زمانی که پاسخ هایش به سوالات او پاسخ ندهد و او را به ایمنی برساند. اما من نمی تونم از آنجا که اگر من این کار را انجام دهم، ستارگان 500 میلیارد زنگ نخواهند داشت و هرگز تعجب نخواهیم کرد که گل رز هنوز زنده است - و این باید باشد، زیرا ما مسئول آن دسته از افرادی هستیم که مجبور شده ایم. @ اما من مطمئن نشدم من روباه را به یاد آوردم یکی از خطر های کمی گریه می کند، اگر کسی اجازه می دهد خودش را تسلیم کند. @\nاین یک کتاب برای کودکان نیست. برای بزرگسالان که فرزندان خود را به خاطر می آورند و حس نوستالژی را برای راحتی ساده بی گناهی دوران کودکی احساس می کنند، اما می دانند که هرگز نمی توانند به آن بازگردند. از آنجا که آنها گلهای خود و روباه را دیدند و از یک چاه با یک دسته زنگ زده در صحرا نوشیدند و متوجه شدند که چند خار ممکن است در مقابل پنجه یک ببر قرار نگیرد. بر خلاف شاهزاده کوچک، آنها دیگر نمی توانند به عقب بازگردند، اما می توانند در آسمان ستاره ای شبانه خیره شوند و می خندند و تصور می کنند که آنها یک خنده واضحی را می شنوند. @ در بعضی از جزئیات مهم دیگر من همچنین اشتباهاتی را انجام خواهم داد. اما این چیزی است که تقصیر من نیست. دوست من هرگز چیزی برای من توضیح نداد شاید او فکر کرد که من مثل خودم بودم. اما من، افسوس، نمی دانم چطور گوسفندان را از طریق دیوار جعبه ها ببینم. شاید من کمی مثل بزرگسالان هستم من مجبور شدم پیرم شود. @ آنچه که باعث زیبایی صحرا شد، گفت: شاهزاده کوچک، این است که جایی که آن را پنهان خوب است.

مشاهده لینک اصلی
سیارک بعدی که شاهزاده کوچولو به آنجا آمد، وابسته به امتحان است. او در مقابل لپ تاپ خود نشسته بود و وقتی شاهزاده کوچولو او را در آغوش گرفت، به سختی نگاه کرد. به هیچ وجه نشستن نداشتم، چون کل سیارک در کتاب ها پوشیده شده بود. @ صبح بخیر! @ شاهزاده کوچولو گفت: @ من متاسفم، من وقت ندارم با شما حرف بزنم، @ Addict Quiz گفت. @ من خیلی مشغول هستم صبر کن. در گرگ و میش، خودروی ادواردز چه رنگی بود؟ @ @ من نمی دانم، @ شاهزاده کوچولو گفت. @ من هرگز این کتاب Twilight را خوانده ام.من فکر می کنم آن آبی بود، @ مرد گفت. @ دیمن! من اشتباه میکردم. نقره. در گرگ و میش، که اولین بار به خانواده Cullen پیوست؟ @ @ من به شما گفت @ @ گفت: شاهزاده کوچک، @ که من این کتاب را خوانده ام. اما اگر شما در تمام طول روز به سوالاتی پاسخ دهید، باید یک کتاب جالب باشد. من خیلی دوست دارم آن را بخوانم.این احمق ترین کتابی است که تا به حال نوشته شده است @ گفت: مرد. @ پس چرا شما به تمام سوالات در مورد آن را در تمام طول روز پاسخ دهید؟ پرنس کوچک پرسید @ چون اگر من نمی، @ مرد آهی کشید، سپس دوست من در سیارک B451 از من جلوتر خواهد بود. @ او تمام سری را خوانده است. خوشبختانه، او هری پاتر و یادگاران مرگ را خواند.وقتی که شما Quiz را تمام کردید، از پرنس کوچولو پرسید: \"امیدوارم بتوانید برخی از این کتابهایی را که در اطراف خود دارید بخوانید؟\" من متوجه شدم که شما در فهرست شفاهی خود برای شش ماه گذشته تمویل کرده اید.این مسابقه بی پایان است، @ به مرد پاسخ داد. @ در گرگ و میش، خودروی ادواردز چه رنگی بود؟ @ @ به اعتقاد شما نقره ای گفتید @ مسیحی پرنس کوچک جواب داد: @ متشکرم، @ گفت: مرد. @ یس! تو درست میگفتی. من باید این را بدانم. @ @ من متاسفم، باید قدم بزنم، @ شاهزاده کوچولو گفت. و او راه خود را ادامه داد، فکر کرد که بزرگسالان بسیار، بسیار، بسیار عجیب و غریب بودند.

مشاهده لینک اصلی
ما همه بچه ها در بدن بزرگسالان هستیم. بله ما هستیم، نمی فهمم که ما برای یک لحظه آرنت داریم واقعیت این است که ما در واقع، بچه ها، بخش بزرگی از هر یک از ما است. اگر شما فکر می کنید که خلبان \"شاهزاده کوچولو\" است، می توانید چند اشک قدردانی را در هر صفحه ای از این کتاب بخوانید. شاید شما تصور نمی کنید - شاید شما خود را بر روی کتاب --- آن جادویی در مورد آن است. این کتاب به زبان انگلیسی از فرانسه ترجمه شده است. اگر شما فرانسوی را درک می کنید و / یا از فرانسه قدردانی می کنید، خوشمزه بودن این واقعیت می تواند علاوه بر داستان داستان شیرین شما را نیز تحت تاثیر قرار دهد. این کتاب حتی خواندن یک روزه را هم تمام می کند. احترام به کوچک شما را که هنوز باقی مانده است و در داخل شما ساکن است، و این سخنان را به دوران کودکی، بی گناهی و به شما بخوانید. این تنها یک تصور و شجاعت کوچک است.

مشاهده لینک اصلی
خیلی شگفت انگیز است در سالهای آینده می توانم مراسم های بسیاری از این را ببینم.

مشاهده لینک اصلی
A @ Daddy / دختر خواندن ساعت شبانه @ reviewThis برای من کمی سخت بود برای بررسی. من مطمئن نبودم از بهترین دیدگاه که از آن برای ارائه نظر به عنوان کمک به خوانندگان همکار من مطمئن است از آنجا که این یک کتاب کودک است (به جای YA که به طور کامل بر اساس شایستگی بررسی شود). پس از یک جلسه کوتاه از @ چه باید بکنم، @ من شجاعانه تصمیم گرفتم، بدانم که در حال حاضر بیش از اندازه به اندازه کافی بررسی عالی از این وجود دارد بدون من مسدود کردن شریان های سایبری با یکی دیگر از وجود دارد. بنابراین، من تصمیم گرفتم به اشتراک گذاشتن تجربه خود را از خواندن / گوش دادن به کتاب با دختر من همراه با چند افکار درباره مفاهیم مورد بحث در داستان و امیدواریم که شما می توانید چیزی از آن مفید است. بنابراین، به عنوان بخشی از روال شبانه ما، جوانترین دختر من، سیدنی و پدر من / شاهزاده خانم، زمان خواندن را می دانند. شب دیگر او و من به نسخه صوتی «پرنس کوچولو» گوش می دادیم در حالی که ما یک نسخه از این کتاب را می خوانیم. به طور معمول، این یک تجربه AMAZING بود. من متقاعد شده ام که بیشتر در مورد داستان هایی که از او و واکنش او به روایت می خوانیم بیشتر می آموزیم تا اینکه از من ... و من آن را دوست دارم. فقط دو ساعت صوتی (86 صفحه) و در عین حال دو نفر از ما صرف 4 ساعت گوش دادن و صحبت در مورد فصل های مختلف در داستان (به علاوه یک دقیقه 15 دقیقه کوتاه برای مامان به او حمام در حالی که پدر کمک خواهر بزرگ Kenzie با تکالیف ریاضی خود را). سیدنی سؤالاتی را مطرح کرد (بعضی از آنها فقط از لحاظ بصری کودکانه نسبت به جهان، بسیار هیجان انگیز بودند). ما پس از هر سیاره یا شخصیت داستان را متوقف خواهیم کرد تا در مورد آنچه که او تصور می کرد داستان را در نظر بگیرد و پیام هایی که داستان در تلاش برای ارائه آن بود صحبت کند. برای آنهایی که از شما با فرزندان هستند، می دانید که چقدر این فوق العاده است و من در شب نهم بودم و تماشای دخترم در مورد این کتاب می اندیشیدم. از این منظر، داستان کامل و شایسته 5 ستاره آسان است. با این حال، از آنجایی که برای ارزیابی یک کتاب بر اساس این نوع تجربه غیر قابل انتقال قابل استفاده نیست، من نمی خواستم بر اساس آن برای امتیاز نهایی خود تکیه کنم. پس از توضیح به Syd ستاره ستاره های خوب، او را به این 4 ستاره به عنوان او واقعا دوست داشت لهجه بریتانیا راوی و ماجراهای دیوانه شاهزاده تجربه در سیارات مختلف است. BTW، از نقطه نظر Sydneys، 4 ستاره سقف مطلق برای هر کتاب در رابطه با ickies مانند پسران است و این به راحتی می توانید 5 ستاره را به دست آورد که این داستان به نام \"شاهزاده کوچک\" نامیده می شود @ شاهزاده ها هنوز رتبه دوم شهروندان در این مرحله در زندگی او ... پدر و آه آه، آه، اوه خیلی خوب با آن). برای من، به دنبال این بدون سیدنی، من آن را دوست داشت، اما با آن کافی نبود تا به بیش از 3 ستاره برسد. این داستان به خوبی نوشته شده است و چیزی در مورد وضعیت انسان دارد و اینکه چگونه مردم بیش از حد زندگی خود را با تمرکز بر موارد اشتباه و صرف وقت کافی از جایی که هستند، صحبت می کنند. پیام خوبی بود و من خوشحال شدم که سیدنی را به نمایش بگذارم، اما من همیشه با مسیری که نویسنده به آنجا آمده بود علاقه مند نبودم. به طور کلی، خواندن خوب به تنهایی و به طور بالقوه یک تجربه عالی اگر با فرزندانتان به اشتراک گذاشته شود ... همانطور که بیشتر چیزها در زندگی است. 3.5 ستاره

مشاهده لینک اصلی
دسته بندی های مرتبط با - کتاب شازده کوچولو


#ادبیات فرانسه - #داستان فانتزی - #ادبیات داستانی - #داستان فلسفی - #ادبیات کودک و نوجوان - #دهه 1940 میلادی - #پرفروش های ایران کتاب - #صد کتاب قرن لوموند - #پرفروش ترین کتاب ها - #کتاب هایی که به بیشترین زبان های دنیا ترجمه شده اند -
#انتشارات کارنامه - #آنتوان دو سنت اگزوپری - #رضا کیاخانی
کتاب های مرتبط با - کتاب شازده کوچولو


 کتاب وقتی نیچه گریه کرد
 کتاب سیذارتا
 کتاب شوخی
 کتاب چهره مرد هنرمند در جوانی
 کتاب قصه جزیره ناشناخته
 کتاب تسلی ناپذیر